![]() |
![]() |
|
| میون صدتا من نمیدونم من کدومم؟ |
|
پائیز بار بست و زودتر از وقت رفت...
ببخشید فعلا بی برنامه و ذوق زده عکس می زارم چون تا حالا این کار رو بلد نبودم کم کم یه برنامه ای بهش می دم مثل همیشه حوصله کنید .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
سهرورد 2 آبان 88 |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
تا حالا عکس نداشتم اینجا
این چند تا برا نشون دادن برف قیدار و امتحان اینکه بالاخره می تونم عکس بزارم تو وبلاگم یا نه بو بیزم حایاتین قاری بودا سیز ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
برف
برف برف عباس معروفی سمفونی مردگان نوشته بود کلاغها داد می زدند برف برف برف تو ترکی میشه قار همه جا رو قار گرفته و راهها به قیدار ما تا اطلاع ثانوی مسدود است و فعلا موندیم زیر قار....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
یه ساختمون زرد گنده وسط یه شهر برف زده و خاکستری شده
یه پنجره رو به آشناترین کوه دنیا و خیابونی که آدمهاش همیشه درگذرن یه پنجره شمع و گل و حافظ و ... این روزا نسکافه ساعت 6 عصر اینجا یه تنگنای دوست داشتنیه مخصوصا وقتی توش می شه از همه چی گفت جمعه به بچه ها گفتم به خدا تو فرانسه هم همچین فرهنگسرایی گیر نمی یارین!!!! نمی دونم تقصیر منه یا از چیه ... جمعه اتاقم شده بود عین روزای خوابگاه که همه تو اتاق من جمع می شدن و جالب اینکه معمولا هم کسی کاری به کار من نداشت یکی با اون یکی دعوا می کرد یکی اون یکی رو آرایش می کرد یکی کار پاسپارتو می کرد و اون یکی درس می خوند و... جمعه 18 نفر آدم تو یه گله جا کار خودشون رو می کردن و همه وسعت فرهنگسرا اما خالی بود... دلم می گیره از این ساختمون زرد وقتی بچه ها توش نیستن... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
چرا همیشه نقش فرعی؟؟؟
هیچکس این رو اجبار نکرده انگار خودمون ترجیح می دیم زیر سایه باشیم تا خود سایه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
* انسان سرنوشتی تراژیک دارد که در طول زندگی اش برای رهایی از آن به دست و پا زدنی کمیک تن می دهد.
* تکیه تراژدی بر یاس و گناه و حس مسئولیت است . در خیمه شب بازی روزگار ما دیگر گناهکار یا مسئول وجود ندارد .همه ادعا می کنند گناهکار نیستند . تمام حوادث بدون اینکه شخص به خصوصی خواسته باشد اتفاق می افتد. هیچ کدام ما گناهکار نیستیم ما فقط فرزندان پدرانمان هستیم ؛این گناه ما نیست ،بدبختی ماست... * راه ما در سیاست به بمب اتم رسیده و در تئاتر به کمدی ختم می شود. از این شماره همشهری جوان «236 » جملاتی از فردریش دورنمات نویسنده نمایشنامه های ملاقات با بانوی سالخورده ،بازی استریندبرگ ، فیزیکدان ها ، رمولوس کبیر و .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
چقد از رامبد جوان خوشم می یاد
چقد خوب بودن تو زمین سخت تر از بد بودنه خداییش همه اش داریم خاطره بازی می کنیم اما اصلا مراد من از این چند تا پست آخر خاطره بازی نیست دنیبال سرنخ می گردم که شاید پیدا کنم از کجا و چه جوری شروع شده که اوضاع من اقلا اینجوریه حالا حل اوضاع دیگران بماند محمد معتقده مشکل من اصلا شرع نیست و گرفتاری من از عرف و عادت هاست اما می خوام بگم عرف و عادت های ما هم تحت تاثیر شرعیات دچار تغییر شده و البته ظاهرسازی در خصوص این اموره که ویرونمون می کنه از همه خاطره ها می خوام برسم به اینکه اینی که هستیم حاصل تضاد بین اونچیزی که هستیم و دوست داریم باشیم و نشون می دیم هستیمه... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
تو بچه خوبی هستی
این مثل پتک رو سرته همیشه تو بچه خوبه هستی و کارایی رو که بقیه می کنن نمی کنی بچه خوبی که بزرگ نمی شه ... مثل دخترای دیگه نیستی دوست نداری روسری سفید رو چین بدی و بندازی رو سرت که مثلا تور عروسه دوست داری مثل پری دریایی عروس بشی یا مثل سیندرلا که کارتونش رو تو ویدیو که ممنوعه دیدی تو دختر خوبی هستی به دوستات نمی گی چه کارتونایی رو دیدی آخه بده اما باز گیج می زنی نکنه گناه داره که داری این فیلما رو می بینی نکنه گناهه که داری شو می بینی نکنه نه !!! حتما گناهه چه بده تو فیلم می بینی چه بده سلطان قلبها دیدی چه بده شعله دیدی چه بده ملکه مارها رو دوست داری و مثل اون می رقصی چه بده دوست داری شکل لیلا فروهر بشی و موهات و شکل اون کوتاه می کنی چه بده عاشق امراه شدی و عاشق فردین شدی و .... اصلا چه بده تو انقد بدی دختر خوبی باش.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
محرم که میشه تو خرابه جلوی خونه هامون هیئت داریم مثل همه بچه های همه محله ها دسته راه می افته اما شما حق ندارین علم بردارین یا سنج و طبل بزنین شما باید چادر مشکی سر کنین و دنبال دسته گریه کنین تازه برای هئیت 9 نفری تون هم پسرا سیب زمینی کباب می کنن و شما نباید کاری بکنین اگه هم نیایین که خیلی بهتره اصلا شما با مامانا برین روضه و دسته نیایین .... آخه شما دخترین . . . این تازه تا 8 - 9 سالگیه بعدش که اصلا بده به همون بچه هایی که تا دیروز داشتین با هم بازی می کردین و همه حسرت به دل یه دور با دوچرخه سورمه ای تو بودن سلام علیک کنی گفتم دوچرخه تو بده با دوچرخه بری کوچه اما چون بابا و مامان با بقیه مامان بابا ها فرق دارن و دوست دارن دوچرخه سواری بلد باشی دوچرخه سورمه ای با کمک های نارنجی برات گرفتن که همه بچه ها - دختر و پسر - عاشقش شدن اما هیچ کدوم از دخترا جرات ندارن سوارش بشن و حتی بهش دست بزنن آخه دوچرخه که مال دخترا نیست.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر وقت خودم رو پیداکردم معرفی می کنم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آیدای ما آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|